تبليغاتX
پیرمردی در باران
شعر و نثر
انقدر از تو نوشتم و

در این سطرها قدم زدی و

ماندی تا پیر شدی

حالا الف به دست مثل پیرزنان روستایی

سیگار به لب

ایستاده ای و نگاهم میکنی

بیا

بیا این لام ( ل ) را بگیر و برعکس کن

تا کمی امروزی تر شوی

نگران من نباش

دیگر میتوانم روی پایم بایستم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:15  توسط ایلیا تنکابنی  | 

 تقدیم به چشمهای قهوه ای و روح سپید مرحوم میثم نوروزی که به تازگی پرنده شد

 

 

مدتهاست

از دورترین جای ممکن

کنار خیلی از ادمها

تو را رصد میکنم

میدیدم وقتی چراغ قرمز میشد

و پا روی کفشت میگذاشت

یعنی دروغ میگوید

برو!!!

قدمهایت را ته کوچه های بن بست پرت میکردی

شاید راهی پیدا کنی

اما.....

ولی اینطور که میبینم ۳ راه بیشتر نداری

۱- بند کفشهایت را به هم ببندی انقدر بایستی

تا بال در بیاری

۲-انقدر نفس نکشی تا ششهایت با اکسیژن ازار ببینند

۳- خود کشی

تا من از تنهایی در بیایم


سلام میکنم به همه دوستانی که لطف کردن و برای این شعر کامنت گذاشتن چه خصوصی و چه عمومی

باید خدمت شما عرض کنم:

1- مرحوم نهوروزی خود کشی نکرده که بعضی از دوستان به خاطر راه سومی که در متن
هست فکر کردن خود کشی کرده

2- من این کار رو قبل از مرگ دوستم نوشتم و به خاطر تم این کار من این کار رو به این دوست همیشه عزیزم تقدیم کردم

3-از شما تقاضا میکنم که اگر راهنمایی یا نقدی در مورد این کار به نظرتون میاد بیان کنید

 

4-  از این همه لطف شما دوستان و خوانندگان عزیز بسیار متشکرم
 
با تشکر    ایلیا تنکابنی


+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط ایلیا تنکابنی  | 

جای من وتو

چهار چوبی کهنه روی طاقچه ای پیر

 ذهن کوتاه ثانیه

به وقت خواب و بیداری

روی شماته تاب میخورد

 و ما همچنان منتظر یک ثانیه

و بعد .......

حالا سالهاست

هر کدام  به وقتی شوم

یک گوشه جا خوش کرده ایم

و ادمها هنوز نمیفهمند عقربه ها نیز عاشق میشوند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:51  توسط ایلیا تنکابنی  | 

۱

هر وقت به دیدنت می ایم

نفسم را حبس میکنم

مبادا از دستانم پرواز کنی

چون باداورده را باد میبرد

۲

ساعت را به وقت شادی عقربه ها کوک میکنم

چقدر ساده ام

هنوز فکر میکنم عقربه ها میرقصند

۳

چقدر زیر چتر پاره ات خیس شدم

و تو

به فکر چیزی که بر سرت چتر بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:27  توسط ایلیا تنکابنی  | 

رگهای خکستری و پوست سفیدت

رد دوچرخه ایست در برف

سینه هات

تپه ای اکنده از برف در مسیر دوچرحه سوار

موهات ابشاری تیره

 چشمهات دو غار پنهان پشت ابشار

قرنها دور از چشم باستان شناسان

انگشتان و ناخنهای لاک خورده ات

امتداد شاخه های برف گرفته درختی پر از شکوفه

خطوط کف دستت

نقشه جغرافیای زندگی من

در قیاس با ته فنجان

تعبیریست یکسان از رسیدن دو رود خانه

حالا روبرویم

دور از من نشسته ای

 - چقدر این قهوه داغ ست!!

لبهات در دهان پنهان  شد

به همین سادگی لبهات را ندیدم

در میان کولاک تنت خوابی در من به شکل مرگ خمیازه میکشد

نباید بخوابم

تنها راه بیداری لبان توست

ولی انقدر بزرگ نشدم تا لبانت را ببوسم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:59  توسط ایلیا تنکابنی  | 

چه فرقی میکند با تو یا........

وقتی در نگاه برگ گرفته زمین هیچ خط و خبری از تو نیست

سالهاست ابستن حادثه ام

و اندام بارانی ام چشم براه دختریست که از اخرین بار رفتنش تا هنوز مانده

و باران

این قطرات دعا خوانده خدا گریه هایم را باطل میکنند

*      *       *

فهمیدن دلتنگی هایی نزدیک به

تو

   چراغ

          کوچه

                  و هق هق هایی چند پرده بالاتر از بغض

به قیمت رفتنت تمام شد

شاید یک دو پلاک از روشنترین خانه که بگذریم

تو را در لهجه لولای در

باز

ببینم

اما مدتها ست بعد از باور رفتنم از جانب تو

شبیه نامه های سرگردانی نوشته میشوم

که بوی جا افتاده ترین دختر دریا ها را میدهد

و کودک ستاره و دعا به جان سارایی هستم

که پیش از پرسیدن اسمش گمش کردم

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:18  توسط ایلیا تنکابنی  | 

پست جدید را به بهزاد و مهران و شیوای عزیز که به اندازه قطره باران میفهمند تقدیم میکنم

(ممکنه از نظر شما دوستان ساری و تربت حدریه و اصفهان  کار رو ضعیف جلوه بده ولی حضور این اسامی در کار از نظر من اجباری جلوه میداد شما میتوانید این اسامی رو هنگام خواندن متن حذف کنید)

خواب دیدم

تنت را از ساری

                   تا تربت حدریه و اصفهان به صلابه میکشند

تا جایی که از تمام زنجیر ها و پنجره ها

غبار این دروغ که ما با یکدیگریم پاک شود

- بگو چرا ادم برفی کمر به مرگ سارا و بهار بست؟

( صدای تشویق )

فقط میخندی و کلاهت را درست میکنی

(صدای فحش )

- کجای این زمین ایستاده ای که سرت به اسمان نرسیده چتر میخواهی؟

- وقتی سیاه و سفید حکایت عشقی بود که به هم نرسیدند

چرا با عینک دودی زمستان را نقاشی کردی؟

و تو........

خوابت از سرم میپرد

زنجیر در پنجره اتاق میشوم

و تو در قابی کج فقط میخندی و کلاهت را درست میکنی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:40  توسط ایلیا تنکابنی  | 

پست جدید رو به یکی از بهترین دوستانم متین اصغری تقدیم میکنم به خاطر تمام پرنده های شعری که از چشمانش پرواز میکنند و تنهایی های سالخورده ام را همیشه سنگ صبور بود. به امید پایداری چشمهایش

 

انتظار

 

هر صبح اب روی حوضی ابکش میکنی

که ماهی هایش تورا

ما

میخوانند

با اشکهایی که نطلبیده به خاک میبخشی

 

تخته و ترمه تابوتی را زیرو رو میکنی

که میخش در کفن جا مانده

خاکستری را کنار باد میبویی

که بوی خواب کودکانه ات را میدهد

حالا میخواهد از چشمهات تا دریا شدن هزار گره فاصله باشد

 وقتی قرارست خاک فردا سرد باشد 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط ایلیا تنکابنی  | 

از نفرین سارا ست

زمین روی شاخهایم میچرخد

خاطرات گنگم با تو صرع میشوند

معلولیت مغزم را با هیچکس تقسیم نخواهم کرد

حتی با رختهای زرد و خونی

و معشوقه هایی که قرار بر تیمار من دارند

چرا این سالها را نمیکشی ؟

ببین اگر تمام ورقها را برگردانی شعری نمیبینی

چه رسد به تو

وقتی لاعلاجی این تیمارستان منم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:24  توسط ایلیا تنکابنی  | 

هر ثانیه

به تیررسیدنت شلیک میشوم سارا

بنگ

بنگ

با این بهانه ها

شاید پا به خوابم بگذارم

شبیه خودم روبرویم بنشینی

تا ازکودکی هایی که در بلا تکلیفی مشق شد

پس بگیرمت

وقتی میشود با فشنگ های مشقی خود کشی کرد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط ایلیا تنکابنی  |